ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

29

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) به خدا سوگند هدف اصلى كه مرا به اين شهر كشانده كشتن على ( ع ) است و حتما آنچه را مىخواهى انجام مىدهم . ابن ملجم شبيب بن بجرة اشجعى را ديد و قصد خود را به او اطلاع داد و از او خواست در اين كار با او همراهى كند و او هم پذيرفت ، در شبى كه سحرگاه آن قصد اجراى تصميم خود را داشتند ابن ملجم در مسجد كوفه بود و با اشعث بن قيس كندى آهسته گفتگو مىكرد ، همين كه طلوع سپيده دم نزديك شد اشعث بن قيس به ابن ملجم گفت : به پا خيز كه صبح رسوايت مىكند [ هوا روشن مىشود ] . ابن ملجم و شبيب بن بجرة برخاستند و شمشيرهاى خود را به دست گرفتند و آمدند و مقابل درى كه على ( ع ) مىآمد به كمين نشستند . حسن بن على ( ع ) مىگويد : آن شب نزديك سحر به حضور پدرم رسيدم و كنارش نشستم . فرمود : امشب را بيدار بودم و اهل خانه را بيدار نگه داشته بودم . لحظه‌اى همچنان كه نشسته بودم خواب در ربودم و رسول خدا ( ص ) در نظرم آمد ، گفتم : اى رسول خدا چه ناراحتيها و گرفتاريها كه از دست امت تو كشيدم . فرمود : خداى را بر ايشان بخوان [ آنان را نفرين كن ] ، من گفتم : خدايا در عوض اين گروه گروهى بهتر را به من عنايت فرماى و به جاى من كسى را كه از من بدتر باشد بر ايشان بگمار . در همين هنگام ابن نبّاح كه مؤذن بود آمد و رسيدن وقت نماز را اعلام كرد ، من دست پدرم را گرفتم كه برخاست و به راه افتاد ، ابن نبّاح پيشاپيش پدرم و من از پشت سرش حركت مىكرديم و على ( ع ) همين كه از در بيرون آمد بانگ برداشت كه اى مردم نماز نماز و همه روز چنين مىكرد و با تازيانه‌اى كه در دست داشت مردم را بيدار مىكرد ، در همين هنگام آن دو مرد جلو مىآيند ، كسى كه خود حاضر بوده است مىگفته است ناگاه برق شمشيرها را ديدم و شنيدم كسى مىگويد : حكم فقط براى خداست نه براى تو اى على . و هر دو شمشير با هم فرود آمد شمشير ابن ملجم بر فرق سر على ( ع ) برخورد كرد و آن را چنان شكافت كه تا مغز و بالاى پيشانى نفوذ كرد ، ولى شمشير شبيب به طاق نشست و شنيدم على ( ع ) مىگويد اين مرد نگريزد و مردم از هر سو به آن دو نفر حمله بردند ، شبيب گريخت و عبد الرحمن بن ملجم را گرفتند و او را به حضور على ( ع ) آوردند كه فرمود : به او خوراك خوب بدهيد و بر بستر ملايم باشد ، اگر زنده ماندم ، خود سزاوارترم كه براى عفو يا قصاص تصميم بگيرم و اگر مردم او را هم از پى من بفرستيد تا در پيشگاه خداوند با او مخاصمه كنم . در اين هنگام ام كلثوم دختر على عليه السلام به ابن ملجم گفت : اى دشمن خدا امير مؤمنان را كشتى . گفت : من پدر تو را كشته‌ام . ام كلثوم گفت : به